پارت پنجاه و پنجم :

سجاد متحیر ابرویش را بالا انداخت. بله این را درست گفت! اما برای آنکه بیشتر همه چیز را بهم بریزد و آن دختر را اذیت کند، با لبخند پهنی خطاب به آن فرزانه خانم گفت:
- در واقع با اصرار ایشون ناچار شدم...
طلوع به سرعت میان حرفش پرید و دوباره قهقه زد. با دندان های ردیف سفید رنگش گفت:
- در واقع سجاد خیلی دوست داره هرچی من میگم رو برعکس کنه! برای همینه، خاله شما حرف‌هاش رو جدی نگیر!
بعد به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    سجاد ارامت بگیره نفهم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ارامت بگیره یعنی چی؟

    ۳ ماه پیش
  • برکه

    0

    یعنی بشین سر جات شیطونی نکن 😂😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهان نشنیده بودم تاحالا😁😍

    ۳ ماه پیش
  • برکه

    0

    فارسی کرمانشاهیه 😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهان جالب بود

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    1

    سجاد این سری زده به کاهدون 😁 درواقع طلوع داره ازش مراقبت میکنه ، خالش از پلیسا متنفره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خالش پلیس کشه😬

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    دقیقا ، یه کینه ای چیزی داره از پلیس جماعت 😁

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید دید چیه

    ۳ ماه پیش
  • Mli

    2

    تا پنج روز دیگه چجور صبر کنم🥲خیلی قشنگ شدهههه مخصوصا بحث های سجاد وطلوع تو این پارت😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سعی میکنم بیشتر پارت بذارم♥️

    ۳ ماه پیش
  • Mli

    0

    مرسی عزیزم 😍😘

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    1

    چقدر سجاد کیف میکنه که طلوعو ضایع میکنه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    لذت بخشه واقعا

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    2

    چقدر بامزه هستن کنار هم این دو تا😃

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم یه تعبیر دیگشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!